بانوگشسب

... و آنگاه که بانو گشسب ٍ سوار از اسب به زیر افتاد

به تو تقدیم می­کنم شب را

بغض را... چشم سرخ را... تب را

به تو تقدیم می­کنم، جز درد،

هر چه دار و ندارم ـ اغلب ـ را

می­چکد از تو شعر بر کاغذ

تا رها می­کنم مرکب را

بی­تو از هر که دوستم دارد

می­چشم طعم نیش عقرب را

گرچه آتش گرفته­ سرتاپام

تا ابد وا نمی­کنم لب را

روی خط­های آبی دستم

می­کشم سرخی مورب را

دلخوشم بعد مرگ خواهد برد

شانه­های تو این مکعب را

 

***

آنچه گفتم تمام حرفم نیست...

از سکوتم بگیر مطلب را.

نوشته شده در دوشنبه 1393/05/27ساعت 1:54 توسط س. ه| |

 

هزار و سیصد و چندین و چند می­میرم

یکی، دو مرتبه ...نه... یک روند می­میرم

منی که زندگی­ام ناپسند می­گذرد

چگونه فکر کنم دلپسند می­میرم؟!

من آن نی­ام که بگیر و نفس­نفس بنواز

که از دمیدن تو بندبند می­میرم

به زهر مار چنان خو گرفته رگ­هایم

که از تصور یک حبه قند می­میرم

چه تلخ بود که در داستان اسماعیل

پیامبر نشدم... گوسفند می­میرم

در آستانه ی سی­سالگی نشسته­ام و....

جوان به ظاهر اگر.... سالمند می­میرم

 

نوشته شده در شنبه 1392/09/09ساعت 22:53 توسط س. ه| |
 

 

خدا برای تو باران نوشت و ابر شدی

چه­قدر تلخ چکیدی! چه­قدر صبر شدی!

و در برابر سی سال زندگی... شاید

هزار مرتبه مُردی و ... نبش قبر شدی

«تو» خواستی و ...نشد؛ «او» نخواست اما شد

چه ساده مضحکه ی اختیار و جبر شدی

آهای آهوی ترسیده! هیچ یادت هست

چه شد که قسمت چنگال­های ببر شدی؟!!

قرار بود بیاید بلا...  محک بخوری

بلا نیامده زنّاربند و گبر شدی!

به هیچ رویشی امید نیست وقتی تو

برای دل­خوشی شوره­زار ابر شدی

 

نوشته شده در چهارشنبه 1392/04/12ساعت 16:51 توسط س. ه| |
 

هیچ چیز جز یک پیام سراسر لطف نمی توانست بانوگشسب را به صرافت به روز شدن بیندازد؛ که آن هم از غیب رسید...

 

بی­گناه است بی­گمان دریا روی دوشش اگر جنازه ی  تو

ساحل و موج خسته اند اما... از همه خسته­تر جنازه ی  تو

زنده رفتی و خواب آمده­ای؛ خیس، از عمق آب آمده­ای

آن که لبهای خشک ساحل را کرده انگار تَر جنازه ی  تو

این منم؟ یا تویی مقابل من؟ با لباسی شبیه من بر تن

یا تو بیدار گشته­ای در من! یا زنی خفته در جنازه ی  تو...

مرده شور آن کلاغ را ببرد که به خواب تو می­زند منقار

کاش بیدار می­شدی... آیا از تو دارد خبر جنازه ی تو؟

با من از آسمان بگو... از ماه... از همان­ها که دستشان کوتاه

من که ماندم اسیر جذبه ی راه، رهسپار سفر جنازه ی تو

خالی از تو چهار سوی زمین! ماه بی نور می­شود پس از این...

تا که افتاده است در تصویر سر خورشید بر جنازه ی  تو

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/08ساعت 10:41 توسط س. ه| |
 

چهار فصل مشابه به روی تقویمم

و روزگار گمان می­کند که تسلیمم!

سپیده نام مرا ضرب کرده با خورشید

و شب به سیصد و شصت و دو کرده تقسیمم

خدا دلش که گرفت از تمام آدم­ها

غزل گرفت به انگشت و کرد ترسیمم

من آن مجسّمة خاک خورده­ام که شکست

هر آن سری که به خود داشت فکر ترمیمم

به بی کلامی هر روزه مبتلا شده ام

بیا که باز شود بغض­های بدخیمم

نوشته شده در یکشنبه 1391/08/28ساعت 21:55 توسط س. ه| |
 

ببار حضرت باران که خاکمان را کشت؛

همان جرقه که خندید و آسمان را کشت

سکوت- زهر بلیغی که روح­مان قِی کرد-

دو واژه مانده بیاید به لب، زبان را کشت

تب است تب، تب کِش­دارِ ظهرِ تابستان

تبی که شایعه شد، پیر تا جوان را کشت

خدا به سجده و یک شهر ابن­ملجم شد

و کفرِ تیغ نه سر را... که؛ آستان را کشت

نشسته شانه به موی خدا... ولی موسی

به خشم آمده و با عصا شبان را کشت

به خانه می­برم ابلیس را که توبه کنم

نماز نافله ایمانِ بی­گمان را کشت

همیشه عقرب اندوه از درون ما را

و خنده­های به لب بسته دیگران را کشت

نگاه می­کنم این جرم سخت و نورانی

چه نرم نرم و بی­آزردگی کتان را کشت!

نگاه می­کنم آیینه را و او در من

که سنگی آمد و... بانوی توأمان را کشت.

نوشته شده در جمعه 1391/05/06ساعت 20:45 توسط س. ه| |
 

لخته ای خون به دفتر افتاده

شاعری با خودش درافتاده

پاک کن را به دست می گیرد

نامت امّا... مکرّر افتاده

ای مترسک! "کلاغ باران" است؟

یا کلاه تو از سر افتاده

*

پنجه ای خیس می شود، ترسی

به دل حوض مرمر افتاده

مرگ را خوب می کند تصویر

واژه هایی که بی سر افتاده

فصل دلشوره ی خدایان است

از بشر بر زمین شر افتاده

از کمرگاه زال زر این بار

نطفه ی نابرادر افتاده

*

هدیه شد شعر مثله ای به شما

که از آن بیت آخر افتاده

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 18:23 توسط س. ه| |

چقدر با تو نشستن برای من خوب است

به روی شانه ی تو های های من خوب است

منی که سردترین نقطه ی زمین بودم

چه قدر با تب و تاب ات دمای من خوب است

تو ای همیشه مسافر! تو خسته از جاده!

بمان... برای تو جغرافیای من خوب است

بیا کنار من... این نیمکت تو را می خواست

اگر که تنگ شود با تو جای من خوب است

همین که می شنود بالشی پر از گریه

حروف نام تو را با صدای من خوب است

برای من به خدا لحظه های جان دادن

اگر تو زنده بمانی به جای من خوب است.


نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 1:42 توسط س. ه| |
 

شبی نشست و به من زل زد، شبی که قیر مضاعف بود

شبی نه گریه، نه بارانی! زمین، کویر مضاعف بود

دو چشم سرخ و تب آلوده، چه ماهرانه شکارم کرد

میان این دو پلنگ امشب، دلم اسیر مضاعف بود

آهای رستم خون آلود! برای کشتن رویین­تن

مگر نگفت تو را سیمرغ که چاره تیر مضاعف بود؟!!

پس از تو شهر به یغما رفت، پس از تو مرگ فرود آمد

پس از تو زال ترک برداشت، پس از تو پیر مضاعف بود

چه زود می­روی از دستم، چه زود گم شدم این دفعه

میان رفتن و برگشتن همیشه دیر مضاعف بود

تمام صاعقه را بلعید درخت خشک حیاط امشب

شبی که مادر آتش بود؛ شبی که قیر مضاعف بود

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت 0:0 توسط س. ه| |
 

شعری که شب قبل از امتحان متون عرفانی سروده شد ٬ با همان حال و هوا...

  • به استاد ارجمند:سرکار خانم دکتر پناهی

 

با ســــبزی بهـــــــار تو بد تا کرد٬ رخســـار زرد ِ ایــن زن پاییزی

باور نمی کند که تو هم امشب اشکی به روی فاصلــــــه می ریـزی

بنشین به شانه های من امشب را، بی ترس و اضطراب و پریشانی

بنشین، که موریانه به جا نگذاشت چیزی از آن مترسک جالیــــزی

شب، کوچه، آسمان و زمین امّا در انــــــتظار حــــــــادثه می میرند

در انتظار اینکه از آن بالا مـــــــــاهی شبــــیه خویــش بیاویــــزی

از هفت شهر عشق گذر کردی عطّار پیر و خسته ی نیشــــــابور!

اینک ببین که راه عبوری نیست از گیر ودار حمله ی چنگـــــیزی

همپای شیخ قونیه می رقصی، همپای شیخ قـــونیه می چــــــــرخی

در اشـــــتیاق یار ِ سفر کرده، در اشــــــتیاق خواجـــه ی تـــبریزی

*

چندی است پا به پای تو می آید گـــوشی، برای از تو شــــــنیدن ها

روحی که هیچگاه نفهمیدی از حـــال و روز برزخی اش، چــــیزی

میخواستی عصا بشوی، سد شد؛ میـــخواستی که خوب شود، بد شد

هی دانه دانه می کَــــنَـدَش دســــــتی از آســـــتین وحشــــی پاییزی

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/07ساعت 2:8 توسط س. ه| |