... و آنگاه که بانو گشسب ٍ سوار از اسب به زیر افتاد
چــــقدر با تو نشســـــتن برای مــــــــن خوب است به روی شانه ی تو هـــــــای هـــــای من خـوب است منی که ســــــردترین نقــــــطه ی زمــــــــــین بودم چقدر با تب و تاب ات دمــــــــــــــای من خوب است تو ای همـــــــیشه مسافر! تو خســـــــته از جــــاده! بمــــــان . . . برای تو جــــــــغرافیای من خوب است بیا کنــــار من، این نیمـــــــــــکت تو را می خواست اگر که تنـــــگ شــــود با تو جــــای من، خوب است همین که می شـــــــنود بالـــــــشی پر از گــــــــریه حــــــــــروف نام تو را با صدای من . . . خوب است برای من به خــــــدا، لحظــــه های جــــــــان دادن اگر تو زنــــــــــــــده بمانی به جـای من خوب است.
شبی نه گریه، نه بارانی! زمـــین، کویر مضـــــاعف بود دو چشم سرخ و تـب آلوده، چه ماهـرانه شــــــکارم کرد میان این دو پلــــنگ امشـب، دلم اســـیر مضاعــــف بود آهـــــای رســـتم خون آلود! برای کشــــتن روییـــــن تن مگر نگفت تو را سیمرغ که چاره تیر مضاعــف بود؟!! پس از تو شهر به یغما رفت، پس ازتو مرگ فــرود آمد پس ازتو زال ترک برداشت، پس ازتو پیر مضاعف بود * چه زود می روی از دســــتم، چه زود گم شدم این دفعه میان رفتن و برگشـــــتن همیشـــــه دیــــر مضاعف بود تمام صاعــــقه را بلعیــد درخت خشک حیاط امشـــــب شبی که مادر آتش بود؛ شـــــــبی که قیــر مضاعف بود
شعری که شب قبل از امتحان متون عرفانی سروده شد ٬ با همان حال و هوا... با ســــبزی بهـــــــار تو بد تا کرد٬ رخســـار زرد ِ ایــن زن پاییزی باور نمی کند که تو هم امشب اشکی به روی فاصلــــــه می ریـزی بنشین به شانه های من امشب را، بی ترس و اضطراب و پریشانی بنشین، که موریانه به جا نگذاشت چیزی از آن مترسک جالیــــزی شب، کوچه، آسمان و زمین امّا در انــــــتظار حــــــــادثه می میرند در انتظار اینکه از آن بالا مـــــــــاهی شبــــیه خویــش بیاویــــزی از هفت شهر عشق گذر کردی عطّار پیر و خسته ی نیشــــــابور! اینک ببین که راه عبوری نیست از گیر ودار حمله ی چنگـــــیزی همپای شیخ قونیه می رقصی، همپای شیخ قـــونیه می چــــــــرخی در اشـــــتیاق یار ِ سفر کرده، در اشــــــتیاق خواجـــه ی تـــبریزی * چندی است پا به پای تو می آید گـــوشی، برای از تو شــــــنیدن ها روحی که هیچگاه نفهمیدی از حـــال و روز برزخی اش، چــــیزی میخواستی عصا بشوی، سد شد؛ میـــخواستی که خوب شود، بد شد هی دانه دانه می کَــــنَـدَش دســــــتی از آســـــتین وحشــــی پاییزی به کــــدامین گــــناه ناکـــرده روی دوشم صلیب می بینی جلجتا!جلجتا! نگاهــــــــم کن ،که مسیحی غریب می بینی آه !باران ببــــار امشــــب را ،آه ای ابــــرهای باران زا! متمایل شــــوی به سمت دلم شعله زاری عجیب می بینی نهراس از مــن ای خدای زمین!دستهای من آشنا با توست گرچه هنگام بــــــوسه در جانم اضطرابی نجیب می بینی واژه ها رام من نخـواهد شد ،تو ببخش ای همیشه شاعر تو که غزلهای خسته جـــــــانم را در فراز و نشیب می بینی لحظه ای در کنار من بنشـین ،هق هقم را به شانه ات بسپار بپذیر این شکسته ای را کـــه از جهان بی نصیب می بینی من پشیمان نمیشوم ازعشق، طعم عصیان هنوز شیرین است توبه هر چند می کند حـــوّا، در دلش باغ ســــــیب می بینی بسیاری از دوستان از جمله شاعر عزیز"فاضل نظری" بر این عقیده بودند که غزل"غربت بانو گشسب" دامنۀ ارجاعاتی محدود و مبهم برای مخاطب دارد .غزلی شخصی است که راه را بر همگامی مخاطب با بعضی تصاویر و ترکیبهای آن می بندد. کاملا با این نظر موافقم وخود چندان دل خوشی از آن ندارم؛اما چه کنم که این روزها تنها در غزل حرف میزنم و جز آن سکوت است و سکوت... اینها مقدمه ای بود برای به روز کردن، با غزلی دوباره شخصی، که مدتی است راه گریزی از آن نیست و انبان شاعریم کم مایه تر از ان است که غزلی دیگر بگذارم با سپاس و پوزش شغاد1 چه گناهــــی بزرگــــتر از این،که بمـــانی و پشــــت پــــا بزنی؟! بنویسی کــه: "مـــــرد زندگی ام"،بنویـــسی و بــــاز جـــابزنی بنویـــسی که اســـم کوچک من :اشـــــتباه بـــزرگ زندگــــی ات بنویســـی و.... با کمــی لبخـــــند نـــامه ات را سـه بـــار تا بزنی آه ای ســـایه !ای توهّـــم مـــرد! پیــش روی تــو ایســتاده من ام ایــســــتاده من ام ،که مشــــتت را به سـرو سینه ،جابه جا ،بزنی آنقَــدَر مـــرد نیـــستی به خدا!دل به دریا زدن که کار تو نیست برکه ای هم برای تو کافی است ،که در آن پهنه دست و پا بزنی! قـــفل در باز میشـــود امشــب...بــرو هــرجا که می روی امـا حق نداری که بعد از ایـــن ،هرگز، دکــــمۀ زنگ خانه را بزنی یک غزل تازه و بی دعوت: حرف های نگفته ام را باز غـــــــزلی کرده ام سیــــــاه و کبود غزلی خسته،پاره،دردآلود،که دلش خــوش به هیچ چیزنبــــــود دلم از غصّه لخته ای خون است که به دامـــــــان صفحه افتاده دختری را که می شناختی اش در غیاب تو هی نشست و سرود به گمان تو می شود ما باز دســت در دست هم قــــــــــدم بزنیم کوچه ای راکه خوب یادت هســــت با سراپا و کفش خاک آلود باید آییــــــنه را زمــــین بزنم،عینــــــک دوربیــــــنی ام را نیز که نبیند هرآنچه باید و نیست چشمهای من :این دو سرخ ِ حسود کاش می شد به دامنت برسد دستهـــــــایی که سخت می لرزند دست هایی که حالشان خوش نیست،دستهایی که زودتر فرسود جسمم آیا فشرده تر شده است یا که روحـــــم بزرگتر؟که چنین بیقرار است بپّرد ناگاه سر آن شـــــــاخه ای که قبـــــــلا بــود * دلخوشم تا قبــــــــــول او باشم گرچه از دیـــــــــــدگاه آدم ها نمره ی باطنم نباشد بیســــــت،همه ی ظاهرم شود مـــــــردود سلام عذر غیبت اینکه:داشتم برای آزمون دکتری ادبیات آماده می شدم و....... بالاخره قبـــــــول شدم با تشکر از دوستانی که سر زدند و ازحال و روزم جویا شدند.این هم یک غزل قدیمی: خدا گناه تو را شـــــست و پاک شد جانت خوشا بحال تو وخــــــوش به حال دامانت چه توبه بود که سجّاده را به رقص آورد چه ها چشـانده به تسبیح ،ذکــــر سبحانت چه عطرسبزی ازاطراف پیــکرت پیچید چه بارور شده امسال خاک گــــــــلدانت خدا تو را به تبسم نگاه کرد و ســـــــپس فرشتگان ِ دمــــادم شـــدند مهمـــــانـــت سلام برتوکه خورشید در تو میــشکفـــد بهــار، فرش نفیسی است روی ایوانــت سلام برتو ،قسم بر تو ای همیشه شهــید نوشته اند قلم هــــا به خون کماکـــانــت سرت بلند تراز پشت بام خانه ی ماسـت و کوچه مست قدم های خیس و عریانت ... خدا گناه تو را شست ،... دست ما امّــا چکاند لکّه ی تهمت به روی دامانــت... زمان ، زمانۀ تقــــــــــــــویم های تکراری است هزارو سیصـــد و هشتــاد و هشت ناچاری است مگــــر ندیده ای ای شیـــــــخ پـــیر نیشــــــــابور که شهر، سهم لگــــــــــدکــوب های تاتاری است ببین بلـــــــــندی گلــــــدســـــــته های کر شده را نصیب تک تـــــــکشان ،عاقبــت نگونساری است چه مـــــــرزبندی تلخی است : خــوب ها ، بد ها وَ من نه این و نه آن ، کار من میانـــــداری است اگر چه نطــــــفه ام از پشت حضرت نـــوح است ولی شـــــقاوت قــــــابیل در رگـــم جاری اســت ... چه کربــــــــلای غریبی ! چه دشت بی رمقـــی ! چه باد تشنۀ شومی ! چه خاک تبـــداری اســـت ! اگر حســـــــــین(ع)بخواند ، اگر حسین(ع) شبـــی... جهان بگوید اگر : نه، جواب من " آری " اســــت ... جواب من...، به خدا جنگ کـــار شاعر نیســـت قســـــم که کار من ازبعد ِ تو، عــزاداری اســـت غــــزل غــزل به تو مشغول می شــوم تا صبــح وَ خون پــــــاک تو از لای دفترم جــاری اســت به یاد دکتر شفیعی کدکنی و برای دردهای خودم بگو باران! زمین چرک است وچرکش تا ابد برجاست(۱) زمان ، در ازدحـــام تیک تاکی بی عدد ،برجـــــاست چه طـــوفـــانی گــذشـت از ســاحل آســـایشــــم دیشب که تا آنســــوترین هــا،ردّپـــای جزر ومد برجـــــاست گنـــــاه از ماســــت ،از نـاپــــاکی دامــانمــــان این بـار که بر ســــــجّاده هامـــان دست های بی مدد برجـــاست اگـــرچـــه شـــهـر از داغ پســـرها داغ شــد،دق کــــرد به روی مــــوج هــــای نـــیل امــــّا یک سبد، بر جاست خداحافظ زمین! مـــــــرگ از تو زیبا تر به چشــمم بود که از تو بر تــنم ،نقـــــش هــــزار و یک لگد برجاست تمام ابـرهای مــــــوســـــمی را دور کن ،طـــــوفـــان ! زمین چرک است،چرکینــی،که چرکش تا ابــد برجاست ۱-آخرین برگ سفرنامه ی باران این است /که زمین چرکین است.(شفیعی کدکنی) برای حادثه ای که تحملش مرد می طلبید و من فقط، یک زن بودم . این گریه های اول پاییز است ؛یا هق هقی در آخـــــــر تابستان؟! یا حال و روز ِِ بومی ِچشمانی با توده ابـــــــرهای پر از باران؟! این روز ها که می گذرد آرام ؛آبســتن حوادث طوفـــــــانی است ترکیده است زَهره ی اقیــــــــانوس از خنده های وحشی کشتیبان این دست های یخ زده ی مفلوک ،تردید را چه خوب نشـان دادند وقتی که می نوشت تو را پیدا ،وقتی که می نوشــت تو را پنهان این قصه یک تراژدی است آری،بیراهه ای دو شاخه به نا کامی اسفندیار را بکشد این بار ؟؟... بــــانو گشـــسب ِآمده در میدان گوساله های خسته ی عمری خواب،با من عجب مشابهتی دارند یک عمر شد که هیچ نفهمیدم از این طــــرف روانه شوم یا آن ؟ با چوبدست هیچ اولوالعزمی ،هیچ اژدهــــا تبــــــاه نخــواهد شد یکشنبه های مرگ خدایان است ،آدینـــه های پر شده از عصــیان این نخ نما ترین ِ خیـــــانت هاست ؛تقدیر ِشــــوم ِپاکی دامــانــت در خانه می نشینی و می گیرند از تو، تمام فاحـــشـــه ها تـاوان آغـــاز اگر شدی و پلاسیـــدی در روزهای تاب و تـــب مــرداد بر شانه می برند تو را ای زن ! درعصرِ مه گرفته ای از آبــان
بعد التحریر:به گمانم پس از چندی غزلی کاملا شخصی نوشتم اما با خواندن کامنت دوستان عمیقا به نظریه ی "مرگ مولف" معتقد شدم.ولی خودمانیم دوستان هم پر بیراه ننوشته بودند...
نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت
1:42 توسط س. ه| |
شبی نشست و به من زل زد، شبی که قیر مضاعف بود
نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت
0:0 توسط س. ه| |
نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/07ساعت
2:8 توسط س. ه| |
نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت
21:47 توسط س. ه| |
نوشته شده در سه شنبه 1389/08/11ساعت
8:31 توسط س. ه| |
نوشته شده در شنبه 1389/06/20ساعت
15:52 توسط س. ه| |
نوشته شده در دوشنبه 1389/04/14ساعت
15:32 توسط س. ه| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/17ساعت
14:10 توسط س. ه| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت
12:26 توسط س. ه| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت
2:1 توسط س. ه| |


